مسأله پيروزي غرب و كاپيتاليسم پس از پايان جنگ سرد و شكست بلوك كمونيست از سوي اغلب انديشمندان غربي مطرح شد. دراين بين آنها از جهاني شدن به عنوان اهرمي براي بيان حقانيت غرب در زمينه هاي دموكراسي باز در تجارت آزاد و سرمايه داري كاپيتاليسم، سكولاريزم، پلوراليسم و جهان شمولي آن استفاده شده است.[1]
به طور كلي در غرب دو ديدگاه در مورد جهاني شدن وجود دارد. گروه اول كه موافق جهاني شدن هستند و آن را يك نيوري بزرگ و مثبت كه به ليبراليسم اقتصادي، دموكراسي سياسي و جهانشمولي فرهنگي، همكاري هاي فرامليتي اشاعه ابداعات تكنولوژيك و ظهور فرهنگ مصرف كمك مي كند معرفي مي كنند و براي معرفي آن به جهانيان با عناوين جذابي همچون: دهكده جهاني، همسايگي جهاني، جامعه جهاني، ارتباطات جهاني، بازار جهاني، شهروند جهاني، حاكميت جهاني، فرهنگ جهاني و چندين عنوان ظاهر فريب ديگر استفاده مي نمايند.[2]
از رهبران مشهور و جديد اين ديدگاه در سنت گلز و فرانسيس فوكوياما مي باشند. ارنست گلز معتقد است جامعه دموكراسي ليبرالي غربي به عنوان بهترين الگوي سعادت و خوشبختي براي جوامع معرفي مي شود.[3]
فوكوياما نيز معتقد است ليبراليسم غربي بر كمونيسم پيروز گشته و آن را به عنوان پايان تاريخ مي پندارد. به اعتقاد وي آخرين راه حل معضل بي ثباتي عدم امنيت جوامع غير غربي براي رسيدن به ترقي، پيشرفت و سعادت انساني، برقراري دموكراسي، حقوق بشر و بازار آزاد رقابت اقتصادي است. اين نظريه در غرب و شرق دنيا اخيراً مثل بمبي منفجر شده و همگان را به انديشه وامي دارد كه آيا واقعاً فوكوياما درست مي گويد يا نه؟
غربيان با بيان اين ايده ها و فرضيه ها ذهن اغلب دانشجويان را در مراكز آموزشي دنيا مشغول مي دارند و باعث درجا زدن علمي اكثر كشورهاي جهان سوم به وسيله اين ايده هاي سطحي كه بارها و بارها شاهد شكست اين فرضيه ها در دنيا بوده ايم شده اند.
در ذيل به برخي از مهمترين سياست هاي غرب در اين مسير خواهيم پرداخت.
1- نظم نوين جهاني
پس از پيروزي آمريكا در جنگ خليج فارس بوش پدر رئيس جمهور اسبق آمريكا در صدد برآمد تا برپايي نظام نوين جهاني را اعلام كند و با نشر ارزش هاي آمريكايي در سراسر دنيا هدف اصلي خويش را از آمريكايي نمودن جهان تحقق بخشد.[4]
براي تحقق نظام نوين جهاني مي بايست آمريكا صورت بندي هاي چندي را در دنيا به هم بزند.
بدين صورت كه اولاً چيزي به نام سازمان ملل ديگر موضوعيتي نداشته باشد. لذا براي غير موجه خواندن سازمان ملل و عدم كارآيي اين نهاد بين المللي آمريكا در طي 12 سال گذشته كوچكترين توجهي به آن نداشته است.[5]
شايد به همين علت است كه سياست داخلي و خارجي (وزارت كشور و امور خارجه) اقتصاد داخلي و اقتصاد خارجي، فرهنگ داخلي و خارجي امروز مرزهايشان به تدريج در حال مخدوش شدن است.[6] اگر مشكلي در اداره داخلي يكي از كشورهاي در حال توسعه رخ دهد آمريكا به سرعت خودش دخيل در واقعه مي كند.
امروز مفاهيمي همچون سياست بدون مرز، فرهنگ بدون مرز، اقتصاد بدون مرز و امنيت بدون مرز موضوعيت پيدا مي كند.[7]
گزاره دوم نظم نوين جهاني، تغيير صورت بندي مرزهاي ملي و حكومت اسلامي است.[8] در همين راستا طرح هايي مثل نقشه جغرافيايي جديد براي خاورميانه كه صورت بندي اين نقشه شامل اين موارد است: ايران بايد به 7 كشور، عربستان به 5 كشور، عراق به 3 كشور، افغانستان به 3 كشور و تركيه به 2 كشور بايد تقسيم شوند نيز از برنامه هاي جديدي ايالات متحده آمريكايي باشد. بنابراين اسرائيل در منطقه خاورميانه نقش گاليور ششم خاورميانه را بازي مي كند، برطبق يكي از داستان هاي استراتژيكي در قرن 19 يعني داستان كاليور، لي لي پوت شهري است كه مردمش كوتوله هستند و در كف دست گاليور جا مي شوند. گاليور يكي انسان طبيعي است. يك جوان انگليسي سفيد پوست. در كنار وي كاپيتاني كه كلاه نيروي دريايي بر سرش است كه او هم يك انسان انگليسي سفيد پوست است. اين نكته ظريف اشاره به اين مسئله دارد كه استعمار قديم از طريق دريا بود. در طي اين داستان شاهد دعواي ميان گاليور و كاپيتان هستيم. نقشه گنج را نفت زير پاي مردم لي لي پوت فرض كرده اند. در حالي كه مردم لي لي پوت نه كاري به گنج دارند و نه هيچ چيز ديگري برايشان مهم نيست. در يك مقايسه و تحليل سياسي خاورميانه امروز لي لي پوت است. اين منطقه شش گاليور دارد: عراق، سوريه، مصر، تركيه، ايران و بالاخره اسرائيل. بنا به استراترژي آمريكايي ها اگر نمي شود اسرائيل را بزرگ كرد بايد ساير كشورهاي منطقه را كوچك كرد. تشابه ديگري ميان اين داستان با كشورهاي خاورميانه وجود دارد. يعني كوتوله اي لي لي پوت را به كشورهاي كوچك خاورميانه تشبيه كرده اند. در اينجا هم دو گروه مجزا از كشورها داريم. گروه اول نگران ها، يعني كشورهاي قطر، بحرين، امارات، تونس و... و گروه دوم كشورهاي آرزومند كه شامل عربستان، يمن، ليبي و... مي باشند.[9]
اين طرح فقط يك نمونه از چندين طرح آمريكا براي استقرار نظم نوين جهاني مي باشد در واقع آمريكا در همين راستا و براي ايجاد يك نظام تك قطبي در دنيا طرح ها و برنامه هاي زيادي را توسط كارشناسان و نظريه پردازان خود طرح ريزي كرده است.
2- تز پايان تاريخ
گروهي از متفكران غربي با تأكيد بر وجود يك پا را دايم فرهنگي براي جهاني شدن بر اين باورند كه ليبراليسم با پايان جنگ سرد به فرهنگ غالب جهاني مبدل شده است. تز معروف پايان تاريخ (The End Of History) فرانسيس فوكوياما مبين اين مدعاست. در اين ديدگاه جهاني شدن به معناي جهان شمولي الگوي جامعه ليبرال غربي است.[10]
الف- پايان تاريخ يعني چه؟
ايده پايان تاريخ در واقع همان عقيده اي است كه آمريكايي ها پس از جنگ سرد و شكست جبهه كمونيست و مطرح كردن ايده ليبرال- دموكراسي آن را او نجات و سعادت بشري به دنيا معرفي كردند، مي باشد. به عبارت ديگر پايان تاريخ، جنگ تمدن و الگوي مسيحي غرب با مابقي جهان است. غرب مسيحي نزد فوكوياما و ساموئل ها نتينگتون ديگر دانشمند آمريكايي تبار، آمريكا و اروپاي غربي بود.[11]
در همين خط برنارد لويس يكي از برجسته ترين كارشناسان امور اسلام و خاورميانه كه آشكارا داراي گرايش هاي صهيونيستي است و استاد علوم خاور دور دانشگاه پرستون آمريكا مي باشد، راه پايه ريزي نظريه جنگ تمدنها و پايان تاريخ به تبع آن را ايدئولوژي غرب مسيحي مي داند.[12]
ايده فرجام تاريخ و ظهور مسيح جنگجو (يهودي) ايده جامع و كامل جناح راست سياسي، محافظه كار و راست مسيحي (مسيحيت سياسي و اصول گرا) است. اين ايده كه مورد تأييد صد در صد رايگان رئيس جمهور آمريكا بود باعث شد تا او آمادگي خويش را جهت روشن كردن آتش نبرد هسته اي آرمگرون در صورت حمله اعراب به كمك روسها به اسرائيل اعلام كند.
در پي آن با توجه به پيش زمينه اي كه در گذشته سياست هاي آمريكا ايجاد كرده بود فوكوياما پايان تاريخ را با پيروزي آمريكا و جبهه غرب بر شرق با شكست كمونيسم اعلام كرد.
ب: نقد پايان تاريخ فوكوياما
نظريه فوكوياما با توجه به چند مسئله نادرست مي نمايد.
اولاً: امروز به عقيده بسياري از دانشمندان غربي، اسلام طي دو دهه گذشته ضمن آن كه رشد سريع و مؤثري داشته در معادلات منطقه اي و جهاني سهم و نقش قابل ملاحظه اي را به خود اختصاص داده است. هرچند كه تاريخ كمونيست به پايان رسيده اما هنوز برگ برنده اي براي دموكراسي- ليبرال غرب نيست.[13]
دموكراسي ليبرال غربي در اثر شكست كمونيسم الگويي براي جهاني شدن به ويژه براي ملل مسلمان نخواهد بود. زيرا اگر پيروزي غرب مستلزم فروپاشي كمونيسم بود نابودي كمونيسم در منطقه آغازينش در اثر استقامت و پايداري حركت اسلامي در افغانستان بود. و همچنين اگر ايدئولوژي ماركسيست- لنينستي نابود شد [اين به معناي نابودي كمونيسم] هيچ گونه ضمانتي براي برقراري صلح جهاني به همراه نداشته است.[14]
ثانياً: امروز ميان خود عناصر سازنده دموكراسي ليبرال غربي تنازع و برخورد وجود دارد. الگوهاي جهاني شدن برخي حتي مورد قبول قدرت هاي اروپايي نيز نيست.[15]
با توجه به اين مسائل و هژموني استيلا طلبي آمريكا و رژيم صهيونيستي در دنيا به نظر مي رسد تلاش هاي اتحاديه اروپايي در چند ساله اخير خصوصاً در مورد پرونده هسته اي ايران كه قصد داشتند بر موازنه هاي بين المللي تأثير بسزايي را ايفا نمايند، براي مقابله با سياسيت هاي يك جانبه گرايانه آمريكا مي باشد.
محقق: طاهره بوبكي
--------------------------------------------------------------------------------
پی نوشتها:
1- حسام الدين واعظ، نشريه مشكوه، شماره 62 و 65، 1378، ص 83 .
2- رك: همان، ص 84.
3- رك: همان، ص 84.
4- رك: رضا هلال، همان، ص 311.
5- رك: دكتر حسن رحيم پور ازغدي، ماهنامه نظار امين، شماره 6، مرداد 82، ص 37.
6- رك: همان .
7- رك: همان .
8- همان، ص 38.
9- رك: همان، ص 39.
10- حسام الدين واعظ، همان، ص 85.
11- رك: رضا هلال، ص 311.
12- ر.ك: همان، ص 312
13- حسام الدين واعظ، همان، ص 86.
14- ر.ك: همان، ص 87.
15- رك: همان، ص 88 .